بیست روز بعد از یکساله شدن
سلاااااااااااااااامممممممممممممم عزیز دل ماماااااااااااااان

فدای قد و بالات کوچولوی من 
فدای راه رفتن و دویدنت 
فدای بازی کردنات 
فدای حرف زدنت فدای صدای قشنگت
آآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخ فدای خندیدنـــــــــــــــــــــــــت
عزیز دلـــــــــــــمممممممم شیرینمممم
از صبح که بیدار میشی به تمام خونه سرکشی میکنی و برای خودت بازی میکنی با من و بابا گرگ بازی میکنی 
جدیدا از بعضیها که دیر میبینی خجالت میکشی و خودترو تو بغلمون قایم میکنی 
با اسباب بازیهات انقدر قشنگ بازی میکنی که گاهی دست از کارام میکشم و به بازی کردنت خیره میشم
باهامون شوخی میکنی قایم میشی تا پیدات کنیم
یه شب کنترل تلویزیونرو دادی دستم و خواستی برات روشنش کنم منم در حالی که خوابیده بودم داشتم برات کانال مناسب رو پیدا میکردم شما همش از جلوم رد میشدی و نیگام میکردی وقتی فهمیدی که توجهم به شما نیست یکی یکاره اومدی و دماغمو گرفتی و چنان پیچوندی که جیغم دراومد و درحالیکه میخندیدی پا گذاشتی به فرار 
از این کارت چنان متعجب شده بودم که اولش خشکم زد
اما وقتی فرار کردی گرفتمتو چلوووووووندمتتتتتتتتتتتتتتتت
و شما هم بلند بلند میخندیدی قربونت برم خوش اخلاق مامانی

دیگه چی بگم که بابا رو جادو کردی با گفتن بابا اونم با نازززووو ادااااااااا 
یه روز بابا رفت بیرون و منم تو آشپزخونه بودم متوجه شدم همش بابا رو صدا میکنی وقتی اومدم که بیام پیشت دیدم دستت رو روی مبلای جلوی راه پله ذاشتی و بهش لم دادی و با حالت گریه میگفتی باا بااااااااااااا اوهو اوهو اوهو گریه میکردی اشکات میومد عین مروارید
وای که دلم کباب شد و بغلت کردم و فوری زنگ زدم بابا و اونم برگشت پیشت نفسسسسمممممممم
و همچناااااااااااااااااااااااااااااان عــــــــششششششششق ماســــــــــــــتت




بیست روز بعد از یکساله شدن
